دستبوس: اینبار که نوبت گرفتی از منشیِ دکتر, اینبار که شرفیاب شدی برای دستبوسی, اینبار که مجالی یافتی مجدد ,برای خودشیرینی وچاپلوسی و آدم فروشی, کمی هم از خودت بگو و محبوبیتت در نزد مردم ومقبولیتت در این جایگاه . بگوکه چرا در مواجهه با آبیها, اینهمه مغضوبی در بینشان ومنفوری در دلشان. با آنهمه عقده گشایی وکینه توزی که کرده ای در حق این جماعت, توقع داشتی که روی سر بگذارند و حلوا حلوا کنندت؟ اگر حتی ذره ای شهامت یافتی, بگو انگیزه ات را از محروم کردن امثال زرینچه و پاشازاده از پیراهن ملی. همان پاشازاده که بعد از اخراج خفت بارت, رکنی اساسی بود برای صعود , مقابل استرالیا و از بهترینها بود در فرانسه. همان زرینچه که چشمها را خیره کرد در فرانسه, وپاس گل داد همانگونه که انتظارمیرفت از او......... هر چند زبانت الکن است در اقرار و اعتراف, هرچند حقیرتر از آن مینمایی که صداقت پیشه کنی و صراحت ,به معنای راستین, ...اما....اما اینبار که حضور یافتی در محضر بزرگان, بگو... شاید کمی زبانت باز شود , چراکه نشان دادی, هنوز در چاپلوسی و تملق مستعد هستی, و در تلون تنه زده ای به بوقلمون. نمیدانستیم که یک پست فرمایشی, آنچنان از خود بیخودت میکند که روی آوری به شکرخواری در قبال دایی و دادکان و دیگران. ----------------------------------------------------------------------------------------------- از اولین خاطرات فوتبالی ام در نوجوانی, افتضاح تو بود در دهلی. همانجا که حیثیت یک ملت را به بازی گرفتی در تقابل با عربها.همانجا که هم نتیجه را باختی و هم ادب را. همان روزها که آبیها مجوز نداشتندبرای خروج از کشور و پیراهن ملی رفت بر تن تو و امثال تو. و چه گشاد بود و بی قواره این پیراهن بر قامت و استیل تو که کمتر شباهتی داشت به یک فوتبالیست و کمتر تقارنی با یک ملی پوش! همان روزهایی را میگویم که تو شدی پارتیِ دادکان برای ملی پوش شدن و دادکان شد پارتیِ تو بالعکس!!! و همین دادکان بود که بعدها آن تیمِ پرستاره و پرامیدِ (امید) را سپرد به تو... وپس از آن خفت, اقرار کرد به اشتباه, که ( تیم را به تو سپرده بخاطر رو در وایسی!!!!).... این اعتراف از زبان دادکانِ کله شق, بس شنیدنی بود و بیادماندنی...هر چند به نظر میرسید, قصه ی (رودروایسی) پوششی بود برای باج خواهی و زورگوییِ همیشگی. به هر حال گذشته در گذشته!!!..اما...اما حال که معلم اخلاق شدی و منم منم میکنی برای فوتبالیها, اینک که به دستبوس و پابوس میروی گاه و بیگاه, از یاد نبر که اولین کسانی که زدو بند را کلید زدند در فوتبال پس از انقلاب و تبانی را راه دادند در این عرصه, شما بودید و دوستان شما... تو بودی و امثال تو! از این روست که به پیکره ی فوتبال مردمی نمیچسبی و این خداخدا کردنها به آن شخصیت نامتعادل نمی نشیند و این جانماز آب کشیدنها بس مضحک مینماید و مسخره. اینبار که فرصت یافتی برای اظهار خاکساری و توفیق یافتی برای دستبوسی, بگو که ریاکاری و دغلکاری در خونتان بوده است و کینه توزی در وجودتان. بگو, تا شاید زبانت باز شود به افشای حقایق. بگو که از چه رو , این جماعت میلیونی متنفرند از تو, و بیزارند از جریانی که تو را از کنج خانه و گوشه ی محبس, به سایپا کشانید و تیم ملی. بگو که چرا مربی جوان و محبوبشان را با چند قهرمانی ونایب قهرمانی ارجح میدانند به چاپلوسانی که هنرشان در عرصه ی فنی ,انداختان تیمهاست و بس. اینبار که رفتی به دستبوس, بگو که این جماعت بر نمیتابند جریانی را که ریاکاری و چاپلوسی را فضیلت میداند و آدم فروشی و کینه توزی را مزیت. دلتا |
__._,_.___
No comments:
Post a Comment